مادر ای مظهر دوستی و مهربانی و فداکاری،
ای عزیز رنجکشیدهای که تا آخرین لحظه به عزت و احترام عزیزانت میاندیشیدی،
ای سبز جاودانی و مصداق عینی فداکاری
اینک 17روز و 17ساعت از عروج ملکوتیت گذشت ومن هنوز چشم در راهم....
روزت مبارک ، روحت شاد، مادر
برای دلم می نویسم د رلحظه هایی که جایی برای تنگی نفس نمانده و احساس ، خود احساس غریبی میکند
کجای ازل بود که جدایی از تو را پذیرفتم بی آنکه بدانم دشواری آن چیست و مکافات کدام نافرمانی جدایی ازدلم استبه خوابم می آیی هوایت به سرم می افتد وبه خوابم نیایی بیچاره می شوم
خدایاعذاب الیمت را چشیدم و صبر را خسته کردم گاهی دلی شکسته گاهی سینه ای سوخته گاهی چشمی افروخته
و گاهی دلی مالامال از درد پیش روی دارم و جز به امداد تو ناامید م
مرابا خود ببر تا در کنارت لحظه ای باشم
وفریاد جدایی را زمن بر گیر تا با تو صفیر عشق را بخوانم
من از دردی کهن گویم که با مردم نمی گویم
واز خوا ب خیال انگیز رویت برنمی خیزم
وبا دیدارهربارت جدا از پرده اسرار خود مانم
بیاای بهترین دردآشنای من
بیاای کوه غم هارا به پشت خود کشیده
به تاراج غم دلها خمیده
من از سوز جگر سوز تمناهای احساست خبردارم
مرامادربه جایی باخودت بنشان که بی تو سربه سر دارمبرای تو مادرم که در سیزدهم فروردین امسال به سفر رفتی ومن تا زنده ام سیزده بدر ها را با یاد تو به کوهساران می روم و سیل اشکهایم را نثار سبزه ها می کنم تا آب و سبزه پلی باشندمیان من و تو .