...اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است ، تنها خوشبخت بودن ! در بهشت تنها بودن، سخت تر از کویر است .
دکتر علی شریعتی
در تاریخ چندین هزار ساله ی ما همواره مسئله زمین و زمینداری موضوع اساسی و عامل مهم دگرگونیها و جنبشها بوده است تا جایی که می توان دوران کشاورزی را که در همه جا و در همه مواقع بخش اعظم تاریخ زندگی انسان را به خود اختصاص داده است . وقتی به یکی از روستاییان گفته شد که چرا بر اراضی بایر و قابل استفاده چیزی نمی کارید گفت چه فایده ای دارد که عمر خود را صرف کنم و متحمل زحمت بشوم و حاصل زحمت مرا حاکم و ضابط بخورند و این رنج در خانواده من موروثی شود. این گفته بیانی است از زندگی روستاییان سراسر ایران و حکایتی است از رنج موروثی نسلها.
به طورکلی می توان گفت مطابق این ضرب المثل "به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است" در مورد زندگی دهقانان همواره مصداق روشن و وسیعی داشته است که به هر زمان و به هر کجا که نگاه کنیم زندگی و رنجهای آنان همانند هم بوده است. سلمان که پدر و مادرش می توانند نماد همه ی مردان و زنان روستایی گرفتار این ستم باشند، خود آنچنان به ستوه آمده که جور جائران را اینگونه توصیف می کند:
من نبودم/نارنج ها از درخت به زیر افتادند/ انجیرها از تراکم درد ترکیدند/ارباب صبحانه ای لذیذ از انجیرخورد/مادرم گفت/ ای کاش گرگها مرا می خوردند/...هیمه های نیم سوخته/کله چال را از آتش انباشتند/و ارباب کاهنی بود/ که با هیمه های نیم سوخته/ به تادیب مادرم بر می خاست/ وملوک نانجیب زاده/ که خلوت ارباب را پر می کرد/ آب را بر خاکستر می ریخت/مادرم غذای خاکستری خورد/ و بچه های خاکستری به دنیا آورد.
اجازه می خواهم من از ارباب و زمیندار(فئودال) یک تعریف خودمانی بدهم تا امر مشتبه نشود که هر زمیندار بزرگی لاجرم مصداق طعن ولعن ما بوده یا می باشد.درشرائط اجتماعی گذشته های دورتر زمین داران بزرگ با استفاده از نیروی کار کشاورزان بی زمین و خوش نشینان ، از طریق انحصار محصولات و استثمار،در آمد کلانی را به جیب می زدند و زمانیکه پول فراوان ، زور و قدرت بی حساب وکتاب یک جا جمع شود، خان همو(گرگ) که خود را صاحب محصولات و جان و مال وحتی ناموس روستاییان می دانست ،به وجود می آمد وچون حمایت بی دریغ حاکمیت و رژیم سفاک را پشت سر داشت ، دیگر روستاییان بدون اذنش قدرت نیوشیدن یک کاسه آب گلین جوی را نداشتند .اگردل من و سلمان با نگاه چهرهای سوخته پدرانمان آتش می گرفت و می گیرد جای عجبی نیست ، که حدیث درد و رنج رعیت ومظلومان روستایی را خدا می داند.
فقر و تبعیض و ظلم ارباب سالاری پدیده مهاجرت را به دنبال داشت مهاجرت به معنی آوارگی ، یعنی کوچ از شهری به شهر دیگر ، خانه به دوشی از روستا یی به روستاهای حواشی که جو نارضایتی و ناآرامی را با خود منتشر می کرد و باعث خشم و نفرت مردم از تشکیلات خانخانی می شد ودر نهایت سازماندهی مبارزات دهقانی قویتر و موجب شورشها و نهضت های بزرگ بر علیه اربابان و خوانین می گردید و این اتفاقات (کشمکشهای مستمر بین کشاورزان و رعایا از یک سو و نظام استثماری اربابی از سوی دیگر) منحصر به کشور ما نمی شد بلکه تمامی جهان در گیراین روابط ظالمانه بودند که از حوصله این مقدمه خارج است ، اما مجموعه ای که پیش روی شماست بهانه ای است از توصیف قطره ای در برابر دریا . از ظلم و جور قابیلیان و زمین خواران در قالب یک قصه ی پر غصه . در این رابطه ماههای زیادی را به فکرومطالعه و پرداختم در حالیکه پیشاپیش طعم تلخ آنرا در زندگی خانواده ام تجربه کرده بودم، پس ازتحقیق و پرس و جو دریافتم که تعداد زیادی از روستاییانم تحت تاثیر روابط ظالمانه ارباب مجبور به ترک زمین وخانه وکاشانه شان شده و به مناطق دیگر کوچیدند، از جمله: ضرب و شتم پدرم توسط خان ملعون وعمال سرسپرده اش وهجرت آن مرحوم به آبادیهای همجوارو مرگ زود هنگام و غریبش و سرانجام ، دیکته آوارگی ما به دست انسانهای پلشت وکثیفی که امروزدرگورستان رعیتشان، بیشتر از یک گور نصیبشان نشد.
در طول خدمتم درجهاد سازندگی، توانستم روستاهای محروم شهرم و استانم وحتی استانهای دیگرمانند خوزستان، خراسان،همدان گلستان ، کرمان ،کردستان و...رااز نزدیک ببینم و با اهالی محروم روستایی ملاقات داشته باشم .خود رنج و مصائب ناشی از روابط ظالمانه را به چشم سر دیده ام که زمین خواران و خوانین چگونه از پله های عصیان بالا رفته و ان ربکم الاعلی سر داده بودند وخلق را در فقر و محرومیت نگاه می داشتند. با این ذهنیت و خواندن اشعار سرایندگان دلسوز و مردمی دهه های 1360-1350که نوعا آتشین، انقلابی ومبین واقعیت ها بود از جمله شعر مرحوم هراتی با عنوان "مرگ بر فئودال پنج بخشه" برآن شدم تا طرح واقعی گوشه ای از تاریخ گذشته گان را به روی کاغذ بیاورم تا شاید مرثیه رنج نیاکانمان به دست فراموشی سپرده نشود امیدوارم توانسته باشم با روح بلند"سلمان" آن شاعر ناتمام (به قول استادجواد محقق) که در طول عمر کوتاه پر حاصلش ، احساسات پاک و بی شائبه اش را به روستا یی ساده و صادق، گالش ، دریا و جنگل هدیه کرده است ، پیوند زده باشم ، فلذا جا دارد از خوانندگان محترم و فرهیختگان استدعا نمایم ، اولاً لغزشهای ادبی و فنی را بر من بببخشایند ودرثانی اینجانب را از رهنمودهای اصلاحی خود محروم نفرمایند .
سپاسگزارم : عظیم چابک گله دونیnasim383@gmail.com